دنیای دیوانه ی من
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
نازنینم
یا تو
یا مرگ
که چرا بعضی وقتها
ناگهان
چه زود دیر می شود
و سفر همان سفر
شاید تنها جای لحظه ها عوض شده بود
و همان تنهایی
من هم اگر چیزی نگفتم
از روی عادت بود و تکرار
افسوس حرفی هم اگر هست
این است: خسته ام
گاهی صدای آرام است که در انتهای روز می گوید
فردا دوباره تلاش خواهم کرد
با صدایی آهسته
و
دستانی خالی
روزی ام، حواسم،
تمام توجه ام به دستان توست.
خودت را از من نگیر که
خودم را به دستان تو سپرده ام
سکوت را فراموش می کردی و تمامی ذرات وجودت
عشق را فریاد می کرد
اگر می دانستی
چشمهایم را می شستی و اشکهایم رابا دستان
عاشقت به باد می دادی
اگر می دانستی نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر برسکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را
با خود به عرش خداوند ببرم
هرگز قلبم را نمی شکستی
اگر می دانستی که چه قدر دوستت دارم
لحظه ای مرا نمی آزردی که این غریبه ی تنها
جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت بهانه ای
برای زیستن ندارد
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و مرا
از این عذاب رها می کردی
ای کاش تنها اینها را می دانستی
و زمانی که به تو فکر می کنه
احساس می کنه زندگی چقدر با ارزشه
پس هر وقت احساس تنهایی کردی
این حقیقت را به خاطر داشته باش
همه ی دار و ندارم
سهم من از تو همین
که به یاد تو ببارم
ولی
افسوس او هرگز نمی داند
امتداد ریشه هاست
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
زندگی چون پیچک است
انتهایش می رسد پیش خدا
می توانستم از پس نگاهایت بفهمم
دوستم داری
یا ...............
توی قانون بی وفایی
دنیامون یه عالمه آدمه خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن
ماه من غصه نخور مثل ما ها فراوونه
خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور گریه پناه آدماست
ترو تازه موندن گل واسه اشک شبنم هاست
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماه من غصه نخور خیلی ها تنها مثل تو
خیلی ها با زخمهای زندگی آشنا اند مثل تو
ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چی دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا
هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا
صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو براش می ذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برگها
می سوزونه گاهی قلبو طعم تلخ بعضی حرفها
خیلی سخته که ببینی که کسی عاشقیش دروغه
خیلی سخته اون کسی گفت واسه ی چشات می میره
بره و دیگه سراغی از تو و چشات نگیره
خیلی سخته که ببینیش تو یه قصر طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
دعوت نامه هایی به بندگان
جهت روی آوردن و بازگشتشان به سوی خداست
که خدا هنوز
از انسان نا امید نشده است
و مرگ هم زندگی
پس درود بر مرگ
مرگ بر زندگی
آیا این مرگ و این آزادی از زندگی در بند بهتر نیست
آیا این مرگ به از آن نیست که محتاج پشت خم کند
آیا این مرگ به از آن نیست که آدم در بند باشد
لطمه ای به گذر زمان نمی زنند
بیاید سلام ها را تکرار کنیم و امتداد دهیم
بیاید کاری کنیم که هرگز به لحظه خداحافظی نرسیم
اصلا بیاید خداحافظی ها را شیرین کنیم
هر خداحافظی را امیدی برای سلام بعدی بدانیم
بیاید فاصله ی بین یک خداحافظی تا سلام بعدی را
کم و کم و کمتر کنیم
وقتی که دنیات جهنم باشد
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد
وصدایش همچون نیزه ی کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه میدانند
که من و تو از آن روزنه ی سرد و عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند اما من و تو
به چراغ و اب و آیینه پیوستیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در اوراغ کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو
چترم را به کناری خواهم انداخت
و تا ته دنیا خواهم دوید
آن را در هوایی مملو از ذرات خوش قلبی قرار دهید
ریشه های آن را در گلدانی از اعتماد و اطمینان جای دهید
هر از گاهی مقداری احساس بر خاک آن بیفزایید
برگ های سوء تفاهم را هرس کنید
بدی به خوبی پیشنهاد می کند کمی با هم شنا کنند
پس هر دو لباس هایشان را در آوردند و به دریا رفتند
اما بدی زودتر از خوبی به ساحل برگشت و لباسهای خوبی را پوشید
از آن موقع تا به حال
مدتهاست که مردم، خوبی را با بدی اشتباه می گیرند